روز بعد نتوانستم در مدرسه حضور پیدا کنم.اما در ضمن تشویش خاطرم از فوت عزیزم همچنان به آن برگه می اندیشیدم که چه خواهد شد در مقابلم رفیقم بود.او هم خواهان این..مدیر به عهده خودمان گذاشته بود.کاش میتوانستم برگردم اما نگاهم در خاک ها گره خورده بود آرام درون خانه ابدی اش گذاشتنش سردی خاک را حس میکردم.بعد از مراسم تلفن را برداشتم و به همکار رفیقم زنگ زدم مسئله را جویا شدم چه شد او ضمن همدردی عنوان کرد اسم خودم را نوشتم گوشی تلفن در دستم میلرزید بهت زده بودم چه طور میشود در غیاب من ،مرا نادیده بگیرد... صدایش می آمد"عنوان نمودم به دلیل گرفتادی زیاد امسالت این سمت را به من بدهید ...."گوش هایم نمیشینید...آرام و قرار نداشتم مسئله بسیار کوچک بود اما در مقابلم بسیار بزرگ و غیر قابل باور بود خودم را نباختم.
با لبخندی گفتم خودت نوشتی یا جز دستورات مدیریتی بود گفت..به من ابلاغ شد...باورهایم آن لحظه بهم ریخته بود .در راه بازگشت به مقصدم تمام مدت ذهنم درگیر بود اما بعد از گذشت چند روز آرام شدم یاد گرفتم باید کنار آمد ...و گذشت ...گذشت ....
برچسب:
نویسنده: آرتین صادقی