خرید بک لینک
در کلاسم نشسته بودم به ناگاه پیغامی از مدیر مدرسه اورده شد من و دو همکارم به دفتر خوانده شده بودیم..از قضا یکی از همکاران دوست صمیمی ام بود که با مساعدت خودم به محل کار جدیدم آمده بود یک ماه بیشتر نگذشته بود..همه در مقابل مدیر نشستیم برگه ای روبرویمان گذاشت تحت عنوان مشاور مدرسه از ما درخواست داشت تا بین خودمان یکی را انتخاب کنیم.هرسه متقاضی بودیم..از قضا زنگ خورد و بالاجبار باید میرفتیم و این قضییه به فردا موکول شد با این ذهنیت که این مشاور مدرسه میتواند برگه امتیاز آوری برایم در روز مبادا باشد به خانه رسیدم انگیزه ام برای گرفتن این سمت بیشتر شده بود و مصمم تر..نهار خوردم سرگرم کار های روزانه ام بودم صدای زنگ تلفن حاوی پیام ناگواری از شهرستان بود که باید من به خانواده ام اطلاع میدادم...مادربزرگ رفت..

روز بعد نتوانستم در مدرسه حضور پیدا کنم.اما در ضمن تشویش خاطرم از فوت عزیزم همچنان به آن برگه می اندیشیدم که چه خواهد شد در مقابلم رفیقم بود.او هم خواهان این..مدیر به عهده خودمان گذاشته بود.کاش میتوانستم برگردم اما نگاهم در خاک ها گره خورده بود آرام درون خانه ابدی اش گذاشتنش سردی خاک را حس میکردم.بعد از مراسم تلفن را برداشتم و به همکار رفیقم زنگ زدم مسئله را جویا شدم چه شد او ضمن همدردی عنوان کرد اسم خودم را نوشتم گوشی تلفن در دستم میلرزید بهت زده بودم چه طور میشود در غیاب من ،مرا نادیده بگیرد... صدایش می آمد"عنوان نمودم به دلیل گرفتادی زیاد امسالت این سمت را به من بدهید ...."گوش هایم نمیشینید...آرام و قرار نداشتم مسئله بسیار کوچک بود اما در مقابلم بسیار بزرگ و غیر قابل باور بود خودم را نباختم.

با لبخندی گفتم خودت نوشتی یا جز دستورات مدیریتی بود گفت..به من ابلاغ شد...باورهایم آن لحظه بهم ریخته بود .در راه بازگشت به مقصدم تمام مدت ذهنم درگیر بود اما بعد از گذشت چند روز آرام شدم یاد گرفتم باید کنار آمد ...و گذشت ...گذشت ....

برچسب: نویسنده: آرتین صادقی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 22:16

صفحه بندی